Monday, January 27, 2003

امروز مي خوام از يكي از انديشه هاي دكتر شريعتي بگم . يه كتاب ازش دارم اسمش هست " يك ، جلوش تا بي نهايت صفرها ". نميدونم آيا تابحال اين كتاب و خوندين يا نه . ولي انقدر اين انديشه زيباست كه اگر يه كمي روي اسمش تعمق كنيد مفهومش كاملا" هويداست . دكتر شريعتي در اين كتاب هر انساني رو به عدد يك تشبيه مي كنه كه اگر "يكي" نباشه "صفر" معنا پيدا نمي كنه . تصور كنيد ؛ صفر خودش هيچي نيست . هيچ ارزشي نداره . ولي وقتي كنار "يك" قرار گرفت "يك " رو ده برابر مي كنه و هرچي تعدادش كنار "يك" زيادتر باشه ارزشش بيشتر و بيشتر ميشه . اما وقتي يك نباشه بيا ميلياردها صفر و كنار هم بچين . كه چي ؟ پس صفر فقط در كنار "يك" مفهوم و ارزش پيدا مي كنه . ايكاش همه آدما بدونن كه "يك" چقدر ارزش داره . اونوقت انقدر حرص نمي زدند "صفر" كسب كنند و بعدش همون "صفره رو" و خرج سلامتي "يك" بيچاره كنند .
خوابيدي بدون لالائي و قصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نميمونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
رفتي و آدمكها رو جا گذاشتي
قانون جنگل و زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلت و بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالائي ميگه
ميدونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره ....
به ياد عزيري كه ايكاش خوب نبود .
ايكاش مهربون و دلسوز نبود .
ايكاش دلم باور ميكرد كه ديگه نيست .
ايكاش دلم براش تنگ نميشد .
ايكاش اينجا بود و ميديد كه هيچكس باور نمي كنه .
ايكاش جاش خالي نبود .
ايكاش ...
ديگه نمي تونم ادامه بدم

Sunday, January 26, 2003

سلام ،
چقدر بدم مياد بعضي ها دم از اين مي زنن كه علامه دهرند ولي هيچي بارشون نيست . تازه مدام هم بحث هاي فلسفي ، سياسي ، ادبي ، تاريخي ،... مي كنند. خجالت هم نمي كشن . باباجون لااقل بريد اطلاعاتتونو درخصوص اون رشته كامل كنيد بعد بيائيد عريضه بفرمائيد . يه روز يه دوستي توي مطالبي كه برام مي نوشت يه بيت شعر نوشته بود :
عشق يعني اينكه ما باور كنيم
يك دل ديگر ارادتمند ماســت
البته اون بيچاره نميدونست كه اين شعر از كيه و دلش ميخواست با استناد به اين بيت بگه عشق در نظرش چيه .
من كه تو ذوقش نزدم . ولي بعدا نشستم و براي اون شاعريكه اين شعرو سروده بود و نمي خوام هم بهش جسارتي كرده باشم يه جواب نوشتم :
بــاورم شــد عشـــق ايـن معنـــا بود
كس كه آن را جاودان بخشد كجاست
اما اگر كسي ميدونه اين شعر (بيت اوليه) اسم شاعرش چيه زحمت ميكشه و بهم بگه .

Saturday, January 25, 2003

سلام ،
امروز مي خوام بگم هرچي ميگذره بيشتر تشنه تجربه ميشم .
تجربه هايي از آن دست كه علاقمندم .
من تجربه كردم كه يه انسان چقدر ميتونه غير قابل پيش بيني و حدس نزدني باشه .
بعضي ها روحشون انقدر بزرگه كه نمي دوني از كدوم زاويه نگاهشون كني .
انقدر ابعادشون زياده كه نمي توني تصور كني .
و من دلم مي خواد اون ابعاد رو لمس كنم .
هميشه هر چيزي كه تعبير مي كني ،درست نيست .
در عين ناباوري يه چيزي مي بيني وراي تمام تفكرات مادي .
و من نگرانم ،
و من مضطربم ،
و من مي ترسم از هرآنچه نامش مباداست .
مردد از اينكه روح نازك شيشه ايش خط بيفتد .
و من توقعي ندارم
جز حضور مطلق
حضوري در عين بي ظهوري
و اين يعني بكري
و اين هماني است كه انحصاريست
حضوري در عين بي ظهوري
و من توقعي جز اين ندارم
و من توقعي جز ا......

Tuesday, January 21, 2003

ميشه با ترنم صداي تو بلوايي كرد
آسمون و با نگاه چشم تو رويايي كرد
ميشه با نسيم خوش رقص خزان صفايي كرد
زردي و قرمزي رو با اون جلاش نقاشي كرد
ميشه تو يادبگيري پائيز و دوست داشته باشي؟
هي ازش بگذره و تو تازه يادش بكني ؟
ميشه با دستاي پراميد تو پرواز كرد
قصه اين دل و برد از هر دري آغاز كرد

Monday, January 20, 2003

بر شيشه هاي پنجره آشوب شبنم است .

Wednesday, January 15, 2003

ايكاش مي شد اون چيزايي كه از دل مي گذره رو به زبون آورد .
البته منظورم اين نيست كه نمي تونم بيان كنم ، نه ... ، اون واژه ها واژه هاي كلامي نيستند كه به رشته كلام بيان .
شايدم به اين خاطر زيبائيشون وصف ناپذيره كه به كلام ما نميان .
يادمه يكي از دوستان مي گفت : هر روز وقتي صبح از خواب بيدار ميشم اولين جمله اي كه با خودم زمزمه مي كنم اينه :
الهي آتش عشقم به جان زن

Sunday, January 12, 2003

مدت زيادي ميگذره كه نمي نويسم . شايد به اين خاطر باشه كه با نوشتن لج كردم . يعني گاهي اوقات "انگيزه" آدم هم خسته ميشه . خصوصا" اينكه بدونه تا مقصدش هنوز بي نهايت راهي در راهه . نمي دونم چطور ميشه درمورد عقيده "انگيزه" اظهار نظر بكنم ولي خودم به اين اصل معتقدم كه نبايد زياد وارد عمق شد . بايد وا داد . خودش مي بردت هرجا دلش خواست . به هرجا برد بدون ساحل همونجاست . وقتي زياد وارد شدي ديگه هيچي رو زيبا نمي بيني . البته مي دونم كه زشتيها آمارشون خيلي بيشتر از زيبائيهاست اما يادت نره كه مي توني خودت با آگرانديسمان كردن زيبائيها اون زشتهاش و كمرنگ كني اونوقت نمي دوني چه باصفاست . زندگي رو زيبا ديدن .
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندرخروش

Saturday, January 11, 2003

ديريست در غرقابه ام
تـا در كنــاري اوفتــم
وانــگه حكايتهـا كنــم
حـال دل غـرقــابه را ...